امیر علی نخعیامیر علی نخعی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

پسرطلایی

یه روز خوب... روز پدر...

سلام پسرم، سلام همه زندگیم... بودنتو، بوئیدنتو، بوسیدنتو، بغل کردنتو با تمام وجود از خدای مهربونم شاکرم. خیلی دوستت دارم همه امیدم. امیرعلی من... پسر من ... فردا یه روز خاصه، یه روز خوب ... روز فرشته هایی که باید به خاطر بودنشون  از خدا ممنون باشیم. فردا روز پدره یعنی همون بابا فرشیدی که تو با خنده و خوشحالی باهاش بازی میکنی و صداتون تو خونه می پیچه... پسرم عشق من پدر ستون خونه است و بودنش یه نعمته. خداروشکر که بابا جونی ها هم خیلی خیلی عاشقونه تورو دوست دارن. آخ  که چقدر دلم برای بابا جونم تنگ شده... حیف که تهران نیستیم اگه بودیم میرفتیم دست بوسی بابا جونی ها... یه روز هم تو یه مرد بالغ میشی و من به تو افتخار میکنم. رو...
22 ارديبهشت 1393

دوباره سر خونه اول

سلام عشق من، سلام مهربونم بهترینم همه زندگیم.... این دوهفته چقدر به هردومون سخت گذشت. من با تو هرلحظه گریه کردم. تو پسر طلایی من با هیچی سر به راه نشدی. نه مهدو قبول کردی نه پرستار ... بمیرم  برات که کلی گریه کردی و اذیت شدی. معذرت میخوام ازت اما خدا شاهده خودم از همه بیشتر داغون شدم. خواب و خوراک نداشتم فقط خدا میدونه. حتی به خانومی توی مهد پول بیشتر دادم که برای نگهداریت سعی بیشتری بکنه اما بازم نشد . حالا گذشت و الان که دارم برات مینویسم تو خونه ای و بابای مهربونت کنارته. بابا فرشیدی هم خیلی ناراحتت بود همه اش بعد از پروازش کاراش رو میذاشت میومد دنبالت تو مهد و کلی غصه ات رو میخورد. دیروز تو بغلش خوابیده بودی و همش از خواب م...
9 ارديبهشت 1393

دیپورت شدی ماااادر

سلام  پسمل طلای من، قربونت برم دیدی با خودت چه کردی.... این چند روز که رفتی مهد اینقدر گریه کردی که لاغر شدی. این همه برای بزرگ کردنت زحمت کشیدم حالا این هم شد نتیجش... فدای اون صورت قشنگت بعد از دو روز خونه موندن حسابی وابسته شدی بهمون. صبح شنبه خودت 6 بیدار شدی و غذاتم خوردی و منم خوشحال بردمت مهد... امان از دست تو که دو ساعت تمام گریه کرده بودی واروم نشدی... منم جلسه داشتم بیخیال جلسه راهی مهد شدم. منو دیدی خوشحال شروع کردی  به نای نای!!!!!!!!!!! آخه قربونت برم من الان با شما باید چه کنم؟ یا باید بمونم خوته یا مهد یا پرستار... حالا قراره فردا پرستار بیاد همه همکارا دارن دنبال یه پرستار برای تو ناقلا میگردن. من هم که نگو ...
6 ارديبهشت 1393

روزهایی سخت

سلام پسرکم، نمیدونم الان از من که مادرتم تو ذهنت چی ساختی....اصلا دوستم داری؟ خودم که حسابی داغونم. حال و روز خوبی ندارم. دارم از یه دوره ای حرف میزنم که هیچ کس جز خدا نمیدونه من چی دارم میکشم. نگرانم بیش از همیشه یا من خیلی کم طاقت شدم یا واقعا بعضی ها خیلی قوی هستن. نمیدونم چطوری این دوران رو میخوام بگذرونم. خیلی داغونممممممممم امیرعلی من خیلی گریه کردی دیروز صدات هنوز تو گوشمه از وقتی گذاشتمت مهد ساعت 12 ظهر تا برسم اداره خودم هلاکه گریه بودم اداره همه گریه منو دیدن زنگ زدم دیدم صدات از پشت گوشی میاد نتونستم بمونم رفتم مهد.... رسیدم اروم شده بودی تا منو دیدی چشمات پر شوق شد خودمو نمی بخشم این همه این بچه عذاب کشید چرا من؟؟...
3 ارديبهشت 1393

بالاخره رسیددددد

سلام پسر نازم، بالاخره اون روز که همیشه نگرانش بودم رسید. اون روزی که با بغض بهش فکر میکردم. اره مامانی امروز بردمت مهد. وای که چه حالی داشتم همش نگرانت بودم. با اینکه خودم موندم تا دوساعت بازی کنی و بعد ببرمت خونه. هر لحظه نگرانت بودم کسی دعوات نکنه بچه ای تورو نزنه، چیزی نخوری یه وقت، اصلا این مربی ها حواسشون به تو هست؟؟؟ وای دارم از نگرانی دق میکنم.... نمیدونم تو اگه من نباشم گریه میکنی  کی ارومت میکنه بمیرم برات که این همه میخوای از مامان دور باشی. امیرعلی الان که دارم برات مینویسم حسابی قلبم داره تند میزنه. اینقدر صبحها غصه دارم وقتی میبینم راحت چسبیدی به من و خوابیدی و من قرار از خواب ناز بیدارت کنم ببرمت مهد که نگوووووو. هم...
1 ارديبهشت 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پسرطلایی می باشد